"ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن
......
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره ای بودم پاک
از نَم باری
به کوه پايه ای
نه در اين اقيانوس کشاکش بيداد
سرگشته موج بی مايه ای"
احمد شاملو
چرا پناه این
لحظه هایم نیستی؟
این قدر تنهایم
گذاشته ای
که به رنگ ها
پناه می برم و با در هم آمیختنشان
افکار پریشانم
را در هم می آمیزم...
هنوز نفهمیدم از زندگی چی باید بخوام؟!
میشه فهمید اصلا؟
هر دم از این باغ بری می رسد!
شوخی شوخی دارد جدی می شود که از خانواده ها حمایت کنند! من که نفهمیدم این دیگر چه حمایتی است؟! رسماً زن را هیچ هم حساب نمی کنند. اگر در شرع هم که این همه سنگ آن را به سینه می زنند چیزی آمده است، گفته به شرط رعایت عدالت، بعدش هم خودش گفته که نمی توانید و بروید پی کارتان!
اما خوب این یک عادت است که همه چیز را آن طور که می خواهند تفسیر کنند. البته حق هم دارند چیزی به غیر از پول در دایره لغاتشان تعریف نشده است انگار! زن هم که مثل کالا! اگر پول نداشتی نمی خری، کمی داشتی یکی می خری، پولت بیشتر که شد دو تا، بیشتر تر سه تا و ...منطقی است، نه؟!
همه چیز دارد جابجا می شود، عدالت با توانایی مالی یکی شده است، چوب حراج زده اند به همه ارزش ها...
بعضی وقتها دلمان را خوش میکنیم به چیزهای الکی، به اینکه فلان فیلم را ببینیم، با کسی بیرون برویم، فلان لباس را بخریم، به اینکه کدام رنگ مد شده است، به اینکه فلان سریال را دنبال کنیم، به حرفهای خاله زنکی، به اینکه نمره مان در درسی خوب شود، فلان مدرک را بگیریم، فلان جا کار کنیم، به اینکه پول چیز خوبی است، به اینکه یک کمکی هم این وسط به کسی بکنیم که خیلی احساس پوچی نکنیم، به هزارو یک چیز دیگر...
اما شب که می شود، می بینیم اصلاً این دل ما گول نمی خورد، فقط برای چند ساعت دلش خوش می شود، در دل را که باز کنی، می بینی دارد بالا و پایین می پرد و هیچ چیز هم سرش نمی شود و اصلاً هم به این چیزها خوش نمی شود! سریع درش را می گذاری سرجایش تا کمتر صدای بی تابی هایش را بشنوی... البته خیلی هم اذیت نمی کند این دل ما، روزها که این قدر سروصدا هست که کسی یاد این بیچاره نمی افتد، شب ها هم سریع خودمان را خواب می کنیم که صدای کوبیده شدنش به این ور و آن ور را نشنویم و مجبور نشویم درش را باز کنیم...
راستش را بخواهی (می خواهی؟) گاهی حسودیمان می شود به بعضی ها که با این چیزها دل خوشی دارند، اما باز ما نمی دانیم که آنها هم واقعاً دل خوشی دارند یا مثل ما می خواهند به روی مبارکشان نیاورند و با این چیزها می خواهند فرار کنند از باز کردن در دل خودشان...
آخر می دانی وقتی درش را باز می کنیم، کاری نمی توانیم برایش بکنیم، وگرنه مرض نداشتیم که! بالاخره دل خودمان است...برای همین تصمیم گرفتیم درش را ببندیم، این قدر سرش به در و دیوار بخورد، تا بالاخره خودش از رو برود و دیگر این قدر بالا و پایین نپرد! و مثل دل یک بچه آدم یاد بگیرد که دلش را به این چیزها خوش کند...
پ.ن: این قدر دل دل کردیم که دلمان دل خواست! از نوع کبابی
مثل اینکه دارد یاد می گیرد...
آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند،
يک شعر خوب بخواند،
يک نقاشي قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.
(گوته)
تکرار میشوند ساعتها، روزها و شبها
خیلی چیزها تکرار میشوند
ولی نه تمام آنهایی که می خواهی تکرار شوند
دردها تکرار میشوند
رنجها همیشه هستند
اما لذتها، خوبیها، خوشیها...
لحظههای نابی هستند که گاه گاه به سراغت میآیند
حواست باشد که با تمام وجود پذیرایشان باشی
وقتي حست نسبت به آدم ها عوض ميشه خيلي جالبه، البته اصلا دوست ندارم اين اتفاق بيفته، چون معمولا به سمت بدتر شدن حست پيش ميره فقط! ولي وقتي يه نفر رو مي بيني که قبلا يه جور ديگه روش حساب مي کردي، بعد الان مي بيني اي دل غافل! به خودت نا اميد ميشي! ولي يه ذره بيشتر که فکر ميکني، مي بيني طرف از اول همين بوده، تو دلت خواسته اين طوري ببينيش! دلت خواسته فکر کني که نه بابا، ديگه اين قدر هم نه ....بعد الان مي بيني نه تنها اين قدر، بلکه اون قدر....
گوجه فرنگی کیلویی ۲۰۰۰ تومان
کیک زرد کیلویی چند؟
دل خوش سیری چند؟
بعضيها شعرشان سپيد است،دلشان سياه،
بعضيها شعرشان كهنه است،فكرشان نو،
بعضيها شعرشان نو است،فكرشان كهنه،
بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي،
بعضيها زمينها را از خدامجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند.
بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،
بعضيها اصلا قيمتي ندارند،
بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه،
بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند،
بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند،
بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند،
بعضيها براي پول همه كاره ميشوند.
بعضيها نان نامشان را ميخورند،
بعضيها نان جوانيشان راميخورند،
بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند،
بعضيها نان پدرانشان را ميخورند،
بعضيها نان خشك و خالي ميخورند،
بعضيها اصلا نان نميخورند.
بعضيها با گلها صحبت ميكنند،
بعضيها با ستارهها رابطه دارند،
بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند،
بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند،
بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند!
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند.
بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند.
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند.
بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند.
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان
مانند پل است، بعضي مانند طناب
و بعضي مانند نخ.
بعضي ها دنيايشان به اندازه
يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر،
بعضي به اندازه كرة زمين و
بعضي به وسعت كل هستي...
بعضی ها ....
پ ن: نویسنده نامعلوم!
زندگي چيزي نيست که لب طاقچه عادت
از ياد من و تو برود...
شاعر زيادي خوش بين بوده!
حال و هواي عيد و خونه تکوني رو خيلي دوست دارم! ولي امسال شور و شوقم کمتره! چرا؟
از اينکه تو خونه تکوني از هر کمدي کلي خرت وپرت که به درد نمي خورن ميندازم دور، خيلي خوشم مياد! حس خوبي داره، فکر مي کنم شايد آدم مي خواد خيلي از چيزايي که تو کله اش هست رو هم همين طوري بندازه دور! ولي چون نمي تونه، تلافيش رو سر اين خرت و پرت ها در مياره و فکر مي کنه که سبک شده!
هميشه قبل عيد تمام کارت تبريک هايي که تا حالا گرفتم رو نگاه مي کنم، خيلي کيف داره، يه عالمه خاطره با هر کدوم زنده مي شه و آدم اشکش در مياد! انگار که همين الان هر کدوم رو مي گيرم!
الان دو سه ساله که ديگه کارت هم آدم نمي گيره! اون موقع ها چند روز مونده به عيد 20 30 تا کارت مي نوشتم براي همه دوستام، همه کسايي که دوستشون داشتم، ولي ديگه کارت ها هم اينترنتي شده! اصلا دوستشون ندارم اين کارت هاي الکترونيکي رو، نمي شه نگهشون داشت و بعد چند سال، باهاشون خوشحال شد! همين ديگه ....
بهار تولد برگ هاست
و برگها، هديه خداوند به انسان
همراه شو عزيز
كاين درد مشترك، هرگز جدا جدا، درمان نمي شود!
حالم به هم مي خوره ديگه از همه اين چرنديات و بازي ها!
جدیدا نمی دونم چرا من این طوری شدم! خبری چیزی می شنوم که نگران کننده باشه و استرس بگیرم، خنده ام می گیره اونم قاه قاه! علائم اولیه دیوونگیه فکر کنم ![]()
می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند...
می دانستند؟وقتی آدم هایی رو می بینم که عاشق کارشون هستن یا وقتی از کاری که انجام میدن حرف می زنن به وجد میان و می تونی اشتیاقو توی چشماشون ببینی، خیلی خوشحال می شم و غبطه می خورم! راجع به خودم فکر می کنم و رشته ای که خوندم و کارهای آینده...فکر کردین اگه یه روز پولدار پوادار بودین و کار کردنتون اصلا برای نیاز مادی نبود، چی کار می کردین؟ فکر کنم این کاریه که آدم واقعا عاشقشه! خیلی دوست دارم مثل این آدم ها باشم!...
امروز رفتم جلسه دفاع یکی از بچه ها که از قبل یادم بود کاردرسته! این قدر این استادا تعریف کردن از پروژه اش دیگه شورشو در آوردند! یه استاد داریم یه کم بد اخلاقه، معروفه که برای دفاع آدم رو مچاله می کنه! دفعه قبل یادمه به یکی که تازه خودش استاد مشاورش بود، گفت کار شما رو کیهان بچه ها هم چاپ نمی کنه، کجا می خوای بفرستی مقالتو؟
اما امروز خدا شانس بده خوش اخلاق! فقط می خندید! به جز ایراد های بنی اسرائیلی که معمولا استادا عادتشونه، تنها ایراد مهمی که از کار ایشون گرفتند این بود که چرا این قدر جواب های شما خوبه؟ مگه می شه؟ مشکوک می زنی!!![]()
![]()
یکی نیست بگه مجبوری بری ؟ تو که مثل این نمی شی آخه، فقط دچار خود کم بینی میشی
ولی در کل این جلسه ها برای در جریان بودن کلیه اطلاعات دانشکده خیلی مفیده![]()
چه روز خوبی بود!
خیلی هیجان انگیز بود که یکی از دوستهامو بعد 5 سال دیدم! وقتی با هاشون هستم، انگار هیچ چی عوض نشده...انگار اصلا مهم نیست چند وقته که همدیگر رو ندیدیم...هنوز تو یک کلاس هستیم با هم!...
گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد.
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست،
همه گول خوردند!
صادق هدایت فک کنم.
بعضی موقع ها وقتی دارم شب میخوابم می گم که آقای زندگی مسخره کردی مارو! دیگه نه من نه تو...می خوام باهات خدافظی کنم اصلن! ولی صبح که از خواب بیدار میشم با پررویی تمام بهش سلام می کنم...واقعا خواب چیز خوبیه، نه که بخوام چیزیو توجیه کنم ها ![]()